تبليغاتX
اردی بهشت

ME

من به شدت با این پست همزاد پنداری می کنم !


* نوشته شده توسط کیمیا * 9:50 قبل از ظهر * دوشنبه 1388/09/02 *

سورپرایزو

دیروز تولد پنجاه سالگی مامان رو با یه سورپرایز جشن گرفتیم . همیشه سن پنجاه از نظر من ، یه سن خاص و مرزی بوده به همین خاطر دوست نداشتم مثل تولد های عادی باهاش برخورد بشه . 

وقتی وارد رستوران هدیه شدیم ، از مدیر گرفته تا گارسونها ، هر کدوم میومدن و به مامانم می گفتن "تولدتون مبارک ! همیشه پاینده باشین !" . بعد ما رو به سمت میزی هدایت کردن که از قبل رزرو کرده بودم . روی میز ، یه کیک بود با نوشته ی "مادر تولدت مبارک" ، یک دسته گل ، یه شمعدون با سه تاشمع که وقتی ما رسیدیم ، روشنشون کردن . خیلی خوش سلیقه میز رو چیده بودن . هر کسی از کنار میز ما رو می شد ، یه تبریک هم به مامان می گفت . بعد از شام ، برامون ظرف کیک خوری آوردن و یک چاقو که با گل تزیین شده بود برای بریدن کیک . همکاری و سلیقه شون خیلی خوب بود . همه چیز عالی پیش رفت . 

جالب اینجاست که من بیشتر از مامانم ذوق زده شده بودم . همیشه وقتی کسی رو سورپرایز می کنم ، خودم بیشتر هیجان زده میشم ؛ انگار که خودم سورپرایز شده باشم . از مدتها قبل نقشه می کشم و برنامه می چینم که کسی رو که دوستش دارم غافلگیر کنم و وقتی عملیات موفقیت آمیز باشه ، شروع می کنم و پشت پرده و اسرار کار رو توضیح  میدم : "یادته اون روز که گفتم داره میرم ورزش ... ، رفته بودم رستوران رزرو کنم ، یادته اون روز که باهات بحث کردم ... ، نزدیک بود نقشه م لو بره ، بخاطر همین گفتم یه جوری حواست رو پرت کنم ، یادته ... " شاید همه ی این تلاش ها از اینجا سرچشمه می گیره که خودم عاشق اینم که کسی بتونه سورپرایزم کنه . 


* نوشته شده توسط کیمیا * 8:6 قبل از ظهر * دوشنبه 1388/09/02 *

memento

زمانی که برای نخستین بار ، فیلم pulpfiction (تارانتینو) رو دیدم ، فهمیدم که این سبک رو که داستان به لحاظ زمانی ، پس و پیش تعریف می شه ، خیلی دوست دارم . اینجور فیلم ها ، تا انتها قطعه های پازل رو خیلی نامرتب کنار هم می چینن و فهم و درک روال داستان ، به عهده ی بینند ه ست که کاملاً هشیار فیلم رو تماشا کنه . بعد از اون به ترتیب ، فیلم های زیر با همون خصوصیت رو دیدم : kill bill۱&۲(تارانتینو) ، 21grams (آلخاندرو گونزالس)، premonition (منان یاپو) ، babel (گونزالس) . دیروز فیلم memento (کریستوفر نولان) رو دیدم . فوق العاده بود . داستان فیلم از انتها تعریف می شه و آدم رو از همون ابتدا کاملاً درگیر خط معکوس داستان میکنه ...

کلی مطلب آماده کرده بودم که در مورد این فیلم بنویسم ولی اصلاً دلم نمیاد چیزی دیگه ای بنویسم و زمینه سازی ذهنی ایجاد کنم و مزه اش رو خراب کنم . فقط می گم که دیدن ِ این فیلم ، یک سورپرایز ِ واقعیه . هر کدوم از دوستان که نسخه ای از این فیلم بدستشون رسید ، بدون فوت وقت بشینن و نگاهش کنن و اونایی که نمی تونن این فیلم رو تهیه کنن ... بالاخره .. یه جورایی ... بدستشون می رسونیم .

 

* نوشته شده توسط کیمیا * 11:4 بعد از ظهر * شنبه 1388/08/30 *

my lovely place is now a smokig room

هر کسی وقتی دلش می گیره یا اینکه برای فکر کردن ، نیاز به تمرکز داره ، جایی رو مخصوص اینکار برای خودش در نظر گرفته . جاییکه وقتی اونجا ایستاده ، فکرش باز می شه و آرامش پیدا می کنه .

خارج از ساختمون شرکت ِ ما ، باغچه ای وجود داره که خیلی خوب درختکاری شده که به نظر من ، پاکیزه ترین هوا رو داره . این باغچه یه جورایی از دیدرس به دوره و کسی بهش اشراف نداره . توی عکس ِ زیر تا حدودی مشخصه :

 هر وقت من به مدت طولانی ناپدید می شدم ، همکارم می دونست که می تونه اونجا من رو پیدا کنه . حدود ۴ سال ، این باغچه ، محلی بود جهت انبساط خاطر من . یکی از روزهایی که نیاز شدیدی به آرامش داشتم ، با سرعت از شرکت خارج شدم و رفتم سراغ باغچه ی دوست داشتنی ... خاک باغچه ، پُر بود از ته سیگار و پاکت سیگار "وینستون لایت" . جداً منظره ی بسیار دلخراش و مهلکی بود ! بوی سیگار فضا رو پُر کرده بود طوری که به سرفه افتادم . ماجرا از این قرار بود که تنی چند از همکارهای آقا ، تصمیم گرفته بودند که این محل نیمه مخفی رو برای عملیات سیگار کشیدن ِ دسته جمعی شون ، انتخاب کنن . اگر این آقایون قصد خودکشی با سیگار رو دارن ، دیگه چرا این باغچه ی بیچاره رو شریک جرمشون می کنن و با خودشون می کِشن ته ِ چاه ؟ هان ؟ به راحتی ، چندین ماهه که محلی برای فکر کردن ندارم . نمی دونم اسم این کارشون رو چی میشه گذاشت ؟

* نوشته شده توسط کیمیا * 5:18 بعد از ظهر * جمعه 1388/08/29 *

خوشا اهواز و بارون بی مثالش !


وقت ِ تقسیم نعمت های طبیعی ، این ، بارون های عجیب و غریب بود که نصیب اهواز شد ! این بارونهای اهوازی ، همیشه شیفت شب ، کار می کنن . اگر کسی به پیاده روی زیر بارون علاقه داشته باشه ، باید زحمت شب بیداری رو به جون بخره . اهواز ، هر چقدر هم که از عناصر ِ طبیعی ، کم داشته باشه ، رعد و برق های فوق العاده ای داره ! کسی که عاشق صدای رعد باشه ، به راحتی می تونه اینجا لذت ببره . البته بازهم منوط به اینکه شب بیدار بمونه . اگر کسی دوست داشته باشه لحظه ی برق رو توی دوربین ثبت کنه ، رعد و برق های اینجا خوراک ِ عکسن . مثلاً من دیشب تا ساعت 2 توی بالکن ایستاده بودم و سعی می کردم با دوربین ، یه رعد و برق رو شکار کنم ( البته فقط برق رو ) . خلاصه اینکه این شهر ِ گاهاً فراموش شده ، هر عیب و نقصی که داشته باشه ، خیلی خوب بلده با ژانگولربازی های آسمونی ، چشم ها رو خیره کنه و بگه " ما هم هستیم" .


پی نوشت 1: زمانی که بارون میاد یا اینکه بارش تموم شده ، یک کاری هست که خیلی لذتبخشه : گوش دادن به صدای Leonard Cohen .

پی نوشت 2: هر کی ندونه فکر می کنه که من از خدا پورسانت می گیرم بابت ِ این تبلیغات ِ گسترده !

* نوشته شده توسط کیمیا * 8:19 قبل از ظهر * چهارشنبه 1388/08/27 *

چی بگم وا...

- مطلبی که دیروز عصر می خواستم بنویسم ولی ننوشتم :

چهار انگشت دست چپتون رو بصورت موازی با زمین و عمود به صورتتون ، زیر بینی تون بذارید ؛ آهان ، همینجا. دیگه به اینجام رسیده . از اینکه در طول روز ، 9 ساعت از وقتم رو با آدمایی سپری می کنم که جز تک و توک موارد استثنا ، سطح فکر بقیه شون از قدشون کوتاهتره .... کم کم دارم خسته می شم . اگر روزی ، روزگاری ، تصمیم گرفتم شغلم رو عوض کنم ، به خاطر وجود این آدماست . آخه آدم از یک محیط کاری ، انتظارات بیش از این داره . این رو می دونم که انتخاب همکارها ، انتخاب من نبوده ، اونا هم آدمای بالغ و عاقلی هستن که بعضاً دارن زندگی چند نفر رو می چرخونن ، ممکنه از نظر اونا هم من یک آدم ِ عجیبب و غریب و شاید الکی خوش یا سرخوش باشم که فکرم زیادی خوشحاله ، می دونم که نباید در مورد بقیه قضاوت کنم ، می دونم که همه با هم تفاوت دارن ، می دونم که ممکنه همه جا و هرجای دیگه ای که برم ، باز همین آش و همین کاسه باشه ... می دونم . ولی خُب ... آدم بعضی وقت ها دلش می خواد غرُ بزنه و دلش رو خالی کنه . مثل همین الآن . 


- مطلبی که امروز صبح می خواستم بنویسم ولی ننوشتم : 

این عادت ِ تعارف کردن ، عجیب ترین عادتیه که وجود داره . وقتی تنها راه رسیدن به آب میوه ای که توی دل ساندیس ها مخفی شده ، یک نی ِ باریکه ، به چه انگیزه ای ساندیسی رو که یک نی هم توش فرو کردیم ، به دیگران تعارف می کنیم ؟! مطمئناً هیچوقت هیچکس این تعارف ما رو نخواهد پذیرفت و اون رو فقط حمل ِ بر ادب و نزاکت ِ ما می گذاره . اگه قرار باشه تربیت ِ ما به همچین روشی متجلی بشه ، با عرض پوزش ... بذار نشه !


- مطلبی که امروز عصر می خواستم بنویسم ولی ننوشتم : 

 یکی از راحتترین راه ها برای سرایت ِ آنفولانزای h1n1 یا آنفولانزای نوپدید ، آلودگیهاییه که روی سطح دستامون وجود داره . حتی افرادیکه مبتلا نشدن هم ممکنه این ویروس رو روی دستاشون داشته باشن . آدمها به راحتی می تونن در نقش ناقل ِ بیماری عمل کنن . این بیماری از 6 ماه تا دو سال توی کشورمون باقی می مونه و حداکثر تا دو سال دیگه ، تنها کاری که از ما برمیاد ، رعایت نکاتیه که سازمان بهداشت جهانی گوشزد می کنه . این از این . شعاری که این روزها همه جا مشاهده میشه : "جهت مبارزه با شیوع این بیماری ، از دست دادن با دیگران جداً خودداری کنید ! " . این یک مطلب ِ کاملاً صحیحه و همه به اون واقف هستن . فقط یه نکته ی ظریف وجود داره : هر کسی نمی تونه این قضیه رو هضم کنه . بسیاری ناراحت می شن و به دل می گیرن . فکرشو بکنید یکی از اقوامتون از سفر مکه برمی گرده . این فرد ، به راحتی می تونه یک ناقل باشه . چطور میشه به خودش و اطرافیانش بگیم که لطفاً تا یک هفته از عمل "دید و بازدید و زیارت قبولی" با ایشون خودداری کنید ، این صد در صد به نفع خودتون و خودشه ؟! باید دست بکار بشیم و برای مدت ِ دو سال ، فرهنگ سازی کنیم که "لطفاً با من دست ندهید چنانچه من نیز همین کار را می کنم" . خدا می دونه تا پایان ِ دو سال ، چقدر برای خودم دشمن تراشی می کنم . البته بگم : ممکنه خودم هم یادم بره . تو رو خدا ، کسی از من ناراحت نشه . اگه یادم رفت ، یادم بیارید لطفاً !


- مطلبی که امروز واقعاً می خوام بنویسم :

عرض خاصی نیست !

* نوشته شده توسط کیمیا * 5:19 بعد از ظهر * دوشنبه 1388/08/25 *

حافظ می فرماید :

خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
ساقي کجاست گو سبب انتظار چيست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجام کار چيست

پيوند عمر بسته به موييست هوش دار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست

معني آب زندگي و روضه ارم
جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست

مستور و مست هر دو چو از يک قبيله‌اند
ما دل به عشوه که دهيم اختيار چيست

راز درون پرده چه داند فلک خموش
اي مدعي نزاع تو با پرده دار چيست

سهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست
معني عفو و رحمت آمرزگار چيست

زاهد شراب کوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته کردگار چيست 

* نوشته شده توسط کیمیا * 3:52 بعد از ظهر * یکشنبه 1388/08/24

به این میگن زندگی ...


چهارشنبه ، من دوباره از قطار جا موندم . این دومین بار توی یکماه گذشته ست : دفعه ی پیش ، ساعت 17 رو 17:30 دیده بودم . وقتی به ایستگاه قطار رسیدم ، فقط صدای سوت قطار رو شنیدم . بدون اینکه به هر حسی مثل استرس ، نگرانی و ... مهلت بدم که سراغم بیاد ، با وسایلم پریدم توی یک تاکسی و خیلی محترمانه و به سیاق ِ فیلم های تعقیب و گریز ِ پلیسی ، بهش گفتم "آقا ! لطفاً اون قطار رو دنبال کنید ! " تاکسی هم پرواز کنان و صفیر کشان و موازی با قطار راه افتاد . توی ایستگاه شوش دانیال بهش رسیدم . این دفعه که دیگه شاهکار بود ، 15:30 رو 5:30  دیده بودم ! وقتی به ایستگاه رسیدم ، 2 ساعت از حرکت قطار گذشته بود ! اتفاق ِ معجزه مانندی که افتاد ، به این قرار بود : ساعت 5:30 ، واقعاًساعت حرکت ِ یک قطار بود و یک خانم قصد داشت بلیطش رو بفروشه که من از آسمون افتادم و ازش خریدم و سوار شدم ! بسیار مهیج ، بسیار مهیج ، بسیار بسیار مهیج !  خیلی چسبید ! از اینکه اتفاقات ِ مهیج ، پا به پای من توی زندگی دنبالم میان ، خوشحالم . به این میگن "زندگی" !

پنجشنبه ، با یک کوله روی دوشم که زندگی ِ سفری ِ من داخلش بود ، ساعتها خیابون گردی کردم .بدون هیچ نگرانی ی ؛ کسی جایی منتظرم نبود ، نباید ساعت خاصی به جای خاصی می رسیدم . رها و راحت . حس ِ بسیار نیکویی بود . کاش میشد همیشه زندگیم رو می انداختم روی دوشم و راه میفتادم به سمت کشف ناشناخته ها . واقعاً ... به این میگن "زندگی" !

جمعه ، روزی که آروم شروع شد ! روز ِ بازگشت . بعد از اینکه یک سفر ِ ناموفق به مجتمع پایتخت داشتم ( چون تعطیل بود)  ، رفتم پارک ساعی که خیلی دوستش دارم . بعدش ناهار و سینما و راه آهن . همکوپه ای ها ؛ یک خانم تهرانی همسن خودم که 4 سال از ازدواجش میگذشت ! یک دختر خانم عرب ِ 4 سال از خودم کوچکتر که 7 ماه پیش ازدواج کرده بود ، یک خانم بختیاری که 9 سال از من بزرگتر بود و 19سال پیش ازدواج کرده بود ! من مثل یه وصله ی نچسب ِ ناجور بودم . خیلی سعی کردم که بحث به اون سمتی که حوصله ش رو نداشتم کشیده نشه . انواع و اقسام مباحث رو امتحان کردم اعم از هنری ، غیر هنری ، سیستمهای کامپیوتری و ... ولی فایده نداشت . نهایت ِ امر ، بحث ، چرخید و چرخید و رسید به من . هزارجور توصیه و پند و اندرز و نصیحت  از سه جهت و از قومیت های مختلف به سمت من شلیک می شد با یک مضمون "به چی فکر می کردی ؟ اصلاً چی فکر می کردی که تا حالا ازدواج نکردی ؟" با هیچ جوابی هم قانع نمی شدن . نتیجتاً موبایلم رو برداشتم و از کوپه زدم بیرون و زمانی برگشتم که دیگه می خواستن بخوابن . یعنی چی این حرفا ؟؟! آخه "به این میگن زندگی " ؟؟!

شنبه ، ساعت 3 صبح ، با ضربه های شدیدی که روی دستم زده میشد از خواب پریدم . اون دختری که 4سال ازم کوچکتر بود بیدارم کرده بود که در کوپه رو براش باز کنم ! ازش نپرسیدم که مگه خودت نمیتونی . فقط براش انجام دادم و خوابیدم . ساعت 4 صبح ، با نور شدیدی که توی چشمم میخورد و صدای بلند ِ کسی که صدام میزد از خواب پریدم . همون دختره بود که ایندفعه چراغ رو روشن کرده و بیدارم کرده بود که پنجره ی کوپه رو براش باز کنم . آخه چرا من ؟! بدون اینکه چیزی بهش بگم ، براش انجام دادم و سعی کردم دوباره بخوابم ولی دیگه فایده نداشت . بدخواب شده بودم . کلی غلت زدم تا اینکه ساعت 6 خوابم برد . ساعت 7 صبح با صدای ناجور ِ کوبیده شدن ِ در کوپه بیدار شدم . مهماندار بود که ملافه ها رو می خواست ! من هم دیگه عطای خواب رو به لقاش بخشیدم و بلند شدم با چشمهای پف کرده . اون سه تای دیگه ، خواب بودن . ساعت 9 رسیدیم اهواز و من ساعت 9:20 سر ِ کار حاضر بودم ! نمی دونم ایندفعه هم می تونم بگم "به این میگن زندگی" ؟ آره . چرا که نه. زندگی یعنی دویدن و رسیدن و گاهاً نرسیدن ! کیلومترها راه رفتن ، خوب خوابیدن و گاهاً بدخواب شدن ! همیشه نصیحت کردن و گاهاً نصیحت شدن ! و ... زندگی همینه دیگه . 

* نوشته شده توسط کیمیا * 1:39 بعد از ظهر * شنبه 1388/08/23 *

. = ؟

به نام خدا

چرا اینقدر به ما زور می گویند ، نقطه ، چرا ما را بعد از وقت ِ کاری در شرکت نگه میدارند ، نقطه ، مگر ما خانه و زندگی نداریم ، نقطه ، چرا قرار و مدارهای ما برایشان پشیزی ارزش ندارد ، نقطه ، ما بچه های شرکت اگر نخواهیم پول اضافه کاری در جیبمان فرو برود باید چه کسی را ببینیم ، نقطه ،  اگر به شما بگوییم که در وقت اضافه ، میگرن ِ ما عود می کند چه ، نقطه ، اگر بگوییم که ستون فقراتمان به رعشه می افتد چه ، نقطه ، اگر بگوییم که فشارمان سقوط می کند چه ، نقطه ، اگر بگوییم که در وقت اضافه ، فقط قرص اعصاب و روان میخوریم چه ، نقطه ، اگر بگوییم که شماره ی هر  کدام از چشمهای  عزیزمان  4 می شود  چه ، نقطه ، نقطه ، نقطه ، باباجان !! ما از یک ماه پیش بلیط قطارمان را گرفته ایم و حرکتمان هم عصر می باشد و  این یعنی اینکه ما اگر بخواهیم هم نمی توانیم اضافه کاری بمانیم ؛ می فهمید ، نقطه


* نوشته شده توسط کیمیا * 5:30 بعد از ظهر * سه شنبه 1388/08/19 *

stuck on you

دیروز دانشگاه بودم . از خروسخون تا شغالخون . خسته ، کوفته ، داغون ، چرا ؟ چون تا شب ، چای بهم نرسید . غروب که برگشتم ، از نزدیکیهای خونه ، بهم گیر داد تا ... نیمه های شب . هر کاری ، هر روشی ، هیچ فایده ای نداشت . ول کن نبود . باعث شد سردرد بگیرم . در نتیجه ، آهنگ درونی ِ دیروز من ، stuck on you بود (چسبیده به تو) که بارها و بارها خوندمش که شاید با خوندن ِ این آهنگ ، رووش رو کم کنه و بذاره بره ؛ هیچ . رفتم خرید که شاید از ملت خجالت بکشه و تمومش کنه ؛ هیچ . خنده ی خالص ِ 2 ساعته با دوستم هم چاره ی کارش نبود . دیوونه م کرد . آخرش ساعت 3 صبح خیلی بیصدا و آروم دُمش رو گذاشت روی کولش و رفت ؛ به همون آرومی و بیخبری که اومده بود : سکسکه ی لعنتی !

* نوشته شده توسط کیمیا * 7:46 قبل از ظهر * دوشنبه 1388/08/18 *

Blog Rss

Check PageRank