تبليغاتX
اردی بهشت

اردی بهشت

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ........... کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

وقتی همه چیز در مورد یک فیلم، خوب باشد : The Kids Are All Right



پی نوشت :  با تشکر از خواهر دوست داشتنی به خاطر اصرار برای دیدن این فیلم !

پی نوشت : بعد از این فیلم، نوبت می رسه به Beginners . مدتیه هر شبکه ی خبری، هر کانال پژوهشی و هر میزگردی، در مورد اختلالات و تفاوت های جنسیتی صحبت می کنه. با توجه به فیلم هایی هم که اخیراً در این زمینه ساخته شده( Milk - The kids are all right - Beginners - Rope , ...) ، می شه به این نتیجه رسید که یک تلاش همه جانبه ی بین المللی شروع شده برای داشتن یک نگاه صحیح به افرادی که به جنس موافق و مخالفشون به صورتی کاملاً متفاوت از دیگران، واکنش و کشش نشون میدن. هر چند هنوز مجازات ِ داشتن این نگاه متفاوت در برخی از کشور ها مثل وطن خودمون، اعدامه !



برچسب‌ها: Beginners, The Kids Are All Right
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/31ساعت 13:32  توسط اردی بهشت  | 

1. رانندگی آقایون همیشه اعصابم رو به هم می ریزه. همین که بفهمن راننده ی ماشین جلویی خانمه، بوق می زنن، چراغ می زنن، نور بالا میندازن توی آینه، دستشون رو از شیشه میارن بیرون و توی هوا تکون می دن، خلاصه هزار جور دلقک بازی در میارن که سبقت بگیرن و مبادا توی رانندگی از یه خانم عقب نمونن!  من هم عاشق سبقت گرفتن هستم ولی این همه ادا در نمیارم پشت فرمون!

2. دیروز یه گنجشک رو زیر گرفتم. همیشه فکر می کردم سرعت پروازشون تا حدی هست که از جلوی ماشین ها فرار کنن. نشسته بود وسط اتوبان و نمی دونم توی آسفالت ِ داغ دنبال چی می گشت. با بوق و چراغ و هیچ محرکی از جاش تکون نخورد. اصلاً امکانش نبود که سرعتم رو کم کنم. آخرین باری که وسط خیابون خیلی ناگهانی ترمز کردم، توی دوره ی آموزشی رانندگی بود و یک مرغ اومده بود وسط خیابون! از کجا؟ نمی دونم. با چنان سرعتی ترمز دستی رو کشیدم که ماشین عقبی با ما تصادف کرد.

3. امروز توی حیات خلوت مشرف به اتاق کارمون، یه جوجه گنجشک به دنیا اومد. پدر و مادرش چه سر و صدایی راه انداخته بودن! رفتم و جوجه رو توی دستم گرفتم. تمام وجودش یه نوک بزرگ بود که مدام باز و بسته می شد برای غذا. جای چشمهاش دو تا برآمدگی کبود رنگ داشت و کلاً ده تا دونه پر روی تنش. یه موجود کوچولوی کچل گرسنه و البته خیلی دوست داشتنی! نمی دونم چرا وقتی که داشتم نوکش رو ناز می کردم و قربون صدقه اش می رفتم، این احساس بهش دست داد که توی دستشویی نشسته و خلاصه...بله.

4. وقتی توی شرکت اینقدر جذب یه گنجشک می شیم، به این معنیه که یه چیزی کمه. در نتیجه وقتی مدیر عامل ازم خواست یه بخش امور فرهنگی راه اندازی کنم، با کمال میل قبول کردم. محیط کاری نباید فقط به کار خلاصه بشه. ما کارمندها، تقریباً دوبرابر زمانی رو که توی خونه هستیم ، سر کار سپری می کنیم. یعنی یه جورایی توی شرکت هم زندگی می کنیم. با این تفاسیر، محیط کار نباید خشک و رسمی باشه. نشریه های فرهنگی، مطالب متفرقه، کارهای فوق برنامه، ... اینها لازمه ی تحمل روزی ده ساعت حضور در محل کار و جلوگیری از فرسایش روحه. 





پی نوشت : اسم پست، نام یکی از فیلم های مارتین اسکورسیزی به اسم راننده تاکسی هست.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 11:20  توسط اردی بهشت  | 

پی رو پست قبلی، وقتی اینهمه کار برای خودت بتراشی که ندونی به کدومشون برسی، مطمئناً در پایان روز با سر درد بسیار مواجه می شی. تا حدی که بعد از اضافه کاری، وقت ِ برگشت از سر کار، موقع رانندگی، چشمات درست نمی بینه و خُب، دو بار، خطر تصادف به خیر می گذره. وقتی هم به خونه می رسی، دو تا قرص سردرد می خوری و .... دنیا برات تیره و تار میشه و کم کم ... پلک هات میفته.  دفعه ی بعد که چشمهات رو باز می کنی، ساعت شش صبح فرداست و باید دوباره بری سر کار و روز از نو ...

هیچ اعتراضی ندارم به کار زیاد، به سردرد ناشی از کار، به این وضع زندگی، تا وقتی که می دونم وقتی می رم خونه با لبخندی به وسعت صورت مامان روبرو می شم یا یه آغوش بسیار گرم و محکم از طرف پدر که تازه از سر کار برگشته و یا اسکایپ و شنیدن صدای خواهر دوست داشتنی که کیلومترها دورتر مشغول تحصیله...

شاید بعضی ها بگن چه دختر لوسی یا چقدر بچه گانه؛ ولی این حرفها اصلاً برام اهمیت نداره چون آغوش خانواده م می ارزه به "همه" چیز ...


پی نوشت : اسم پست، یه سریال خیلی خوب به همین نام هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 10:25  توسط اردی بهشت  | 

همیشه دوست دارم بقدری کار داشته باشم که حتی نتونم برای انجامشون برنامه ریزی کنم. این یعنی انتهای خودآزاری! همیشه وقتی این حالت پیش میاد، مثل ... پشیمون میشم که چرا این حرفا رو زدم. وقتی کارا به هر مصیبتی تموم میشن، دوباره دوست دارم کلی کار داشته باشم که نفهمم کدوم رو باید انجام بدم و کدوم رو نه! و الی آخر....از بیکار بودن خیلی بدم میاد. از این که کاری برای انجام نداشته باشم. بماند که تا به حال حتی یک ثانیه هم بیکار نبودم و حتی نمی دونم چه حسی داره، ولی مطمئنم اصلاً مورد علاقه م نخواهد بود. همیشه کتابی برای خوندن، فیلمی برای دیدن، دوستی برای ارتباط برقرار کردن، خانواده برای دلگرمی، خیابون برای پیاده روی و ... خلاصه همیشه یه کاری هست. همیشه وقت کم میارم بس که کار برای خودم می تراشم. می گن تا وقتی جوان هستین و می تونین، باید بدوید و کار کنید و شلوغ بازی دربیارید و آتیش بسوزونید. شاید من دیگه دارم شورش رو در میارم! خودم هم نمی دونم. هزاران برنامه برای زندگیم ریختم که تا پیش از پایان دهه ی دوم زندگیم باید انجامشون بدم. نمی دونم طی چند ماه باقی مانده فرصت می کنم...؟



پی نوشت: نیم ساعت پیش یک گزارش تحویل دادم و منتظرم مطالعه بشه و نتیجه رو اعلام کنن. گفتم بیکار نباشم توی این چند دقیقه و این پست رو نوشتم ! واقعاً نمی دونم چی بگم در مورد این رفتار خودم ! به این می گن اصل خوددرگیری !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 17:39  توسط اردی بهشت  | 

واقعاً چه راه حلی برای گذراندن غروب دلگیر روز جمعه وجود داره؟ لطفاً...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/22ساعت 22:44  توسط اردی بهشت  | 

دلم صحبت کردن و خندیدن کنار کارون می خواد

باید یه نفر رو پیدا کنم ...


عکس بالا : رنگین کمان کارون، پل هفتم اهواز



برچسب‌ها: کارون, اهواز
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 12:6  توسط اردی بهشت  | 

هیچ کاری لذتبخش تر، مهیج تر و خطرناک تر از این نیست که در حال رانندگی، بستنی شکلاتی چوبی بخوری و راننده های ماشین ها دیگه با تعجب نگاهت کنن، یکیشون فحش بده، یکیشون بگه به ما تعارف نمی کنی، یکیشون هم بگه کی گفته زن ها راننده می شن، تو هم برای اینکه لج همه رو دربیاری، بزنی دنده پنج و گاز ماشین رو بگیری و بری.



پی نوشت : تا زمانی که ریسک های بعضاً احمقانه انجام ندی، زندگیت با یه گیاه، یه موجود راکد، هیچ تفاوتی نداره.


برچسب‌ها: Ice Cream Bar
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 16:57  توسط اردی بهشت  | 

-  مصلی - نمایشگاه بین المللی کتاب - شلوغ و بی نظم - القا کننده ی حس خوب غرق شدن در کتاب

-  یوسف آباد - خیابان دهم - کافه اُخرا - یک کافه ی بسیار گرم و دلنشین - دمنوش های گیاهی فوق العاده

-  سینما آزادی - طبقه ی هفتم - نارنجی پوش - با ارفاق، نمره ی 7 از 10- شخصیت های عجیب - فنگ شویی

- میدان ونک - رعد و برق و باد و باران شدید - خیس شدن کتاب ها - فرفری شدن موهام زیر بارون

- فرودگاه - ترافیک و ازدحام جمعیت - بازگشت حجاج

- فرودگاه - هواپیمای فوکر 100 - نقص فنی - دلگرمی دادن های خلبان - مردم در حال دعا خوندن - من و مجله ی 24

- اتاقم - صندلی ماساژ - بهشت



عکس های بالا : کافه اُخرا



برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, کافه اخرا, نارنجی پوش
+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 8:46  توسط اردی بهشت  | 

- "شروع یک زن" از فریبا کلهر رو خوندم. یه جور سوررئال ساده با لحنی کاملاً  بی تکلف و صمیمی.


- به تازگی یک نفر رو از دایره ی ارتباطاتم حذف کردم. بعضی از آدم ها هستن که هر چی بیشتر باهاشون وقت بگذرونی، به این نتیجه می رسی که از ابتدا نباید وارد زندگیت می شدن.


- یه فیلم خیلی خوب دیدم به اسم Tropic Thunder(تندر گرمسیری). داستان فیلم توی ویتنام(نواحی گرمسیری) اتفاق میفته. داستان پنج نفر هنرپیشه است که مشغول فیلم برداری در ویتنام هستن ولی کم کم متوجه می شن که اتفاقات خیلی واقعی تر از اونی هستن که محصول جلوه های ویژه باشن. جالبتر از همه، نقش فرعی کمدی تام کروزه که عالی و باور نکردنیه.


- حسین علی زاده به مدت سه شب اینجا کنسرت داره. تمام فامیل و دوست و آشنا با سرعت هر چه تمامتر بلیط تهیه کردن و احتمالاً نصف سالن رو پر می کنن! خُب! من نمی رم. زیاد موسیقی سنتی گوش نمیدم.


- یه ویروس خیلی بد توی بعضی از شهرهامون شیوع پیدا کرده که باعث میشه کل سیستم گوارشی بهم بریزه و مجبور بشین رختخوابتون رو پشت در دستشویی پهن کنین ! چون هر چیزی که از ابتدای زندگی خوردین و نخوردین، توی معده و روده هاتون بند نمی شه ! پس لطفاً مواظب باشید!


- کارگران محترم(منظور کسایی که تابع قانون کار هستن از جمله خودم و پدرم عزیزم) ، روز کارگر مبارک! 


- آموزگاران محترم(اعم از شاغل و بازنشسته از جمله مادر و خواهرم)، روز معلم مبارک!


برچسب‌ها: حسین علیزاده, فریبا کلهر, tropic thunder, Diarrhea
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 12:11  توسط اردی بهشت  | 

فیلم سینمایی ماپت ها(The Muppets) .

با تصاویر رنگی، ترانه های رنگی، آدم های رنگی و عروسک های رنگی، روح آدم رو به راستی جلا میده.



دانلود ترانه ی Man or Muppet از اینجا (که امسال جایزه ی اسکار بهترین ترانه ی اوریجینال رو هم به خونه برد.)



برچسب‌ها: The Muppets, Man or Muppet
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 23:46  توسط اردی بهشت  |